شمس الدين حافظ
173
سفينه حافظ ( فارسى )
حرف د ( 191 غزل ) [ 102 دوش آگهى ز يار سفركرده داد باد ] 1 [ 1 ] شماره مسلسل 143 دوش آگهى ز يار سفركرده داد باد * من نيز دل « 1 » بباد دهم هرچه باد باد در چين طرهء تو دل بىحفاظ من « 2 » * هرگز نگفت مسكن مألوف « 3 » ياد باد دلخون شدم به ياد تو هرگه كه در چمن * بند قباى غنچهء گل مىگشاد باد طرف كلاه شاهيت آمد به خاطرم * آنجا كه تاج بر سر نرگس نهاد باد كارم بدان رسيده كه همراز خود كنم * هر شام برق لامع « 4 » و هر بامداد باد از دست رفته بود وجود ضعيف من * صبحم ببوى وصل تو جان بازداد باد امروز قدر پند عزيزان شناختم * يا رب روان ناصح ما از تو شاد باد تاريخ عيش ما شب ديدار دوست بود * عهد شباب و صحبت احباب ياد باد حافظ نهاد نيك تو كامت برآورد * جانها فداى مردم نيكونهاد باد [ 103 روز وصل دوستداران ياد باد ] 2 شماره مسلسل 144 روز وصل دوستداران ياد باد * ياد باد آن روزگاران ياد باد اين زمان در كس وفادارى نماند * زان وفادارى و ياران ياد باد كامم از تلخى غم چون زهر گشت * بانگ نوش شاد خواران ياد باد من كه در تدبير غم بيچارهام * چارهء آن غمگساران ياد باد گرچه ياران فارغند از ياد من * از من ايشان را هزاران ياد باد مبتلا گشتم در اين دام بلا * كوشش آن حقگزاران ياد باد
--> ( 1 ) غرض اينست كه « بعنوان مژدگانى دلم را بباد مىدهم » ( 2 ) بىحفاظ يعنى بىهمت و بىغيرت ( 3 ) الفت گرفته و خوگرفته ( 4 ) لامع يعنى درخشان . [ 1 ] پاورقى غزل 1 - گويا اين غزل را حافظ دربارهء شاه ابو اسحاق گفته باشد .